شعر در وصف سریش آباد 

البته نمیخوام همه شعرو یه دفعه بزارم یعنی همشو ننوشتم هر هفته یه مبحث مربوط به شهرمونو مینویسم البته اگه یه عده مخالفت نکنن


مقدمه

به نام خالق خورشید و دنیا

که ما را در دهاتی داده او جا


عزیزم لحظه ای گوشت به من ده

برایت قصه دارم تو بگو چه

 

سریش آباد اسم قصه ام بود.

بده گوشت به من تا در دهی دود

 

سریش آباد را کردنند آباد

سه تا ریشی که در رفتند با باد

 

سریش آباد شهر اهل دل بود

در ودیوار همه از چوب و گل بود

 

خیابان داشت یک نه پنچ تایی

همه در انتها می خورد جایی

 

ولی میدان سه تا پشت سر هم

خیالت که سه تا میدان بود کم

 

نه جان من سه تا اینجا فزون است

برای شهر کوچک چون کف دست

 

به قروه داشت یک میدان دیگر

زیادی شد دگر با این یک از سر

 

همان میدان اول هست منظور

به میدان سریش اباد مشهور


(اخه  یکی میاد سریش آباد میگه گفته بودن اینجا چهار تا میدان داره پس چرا سه تاست

بهش میگن اون یکی میدانش تو قروه ست اولین میدان که بین کردا به " میان سه ریش آوا" معروفه همین میدونی که بال پرنده داره)

ادامه دارد